تو چرا ایستاده ای ...؟؟!
این روز ها حرف ، حرف توست ؛ هوا بوی تو را می دهد ؛ ومن زیر نگاه مهربانانه ات پر میشوم از آرامش...
ما به مهمانی رفته ایم که در خانه یمان است . به مهمانی کسی که ، صاحب خانه که سهل است... صاحب دل است... .
این روز ها حرف ، حرف اوست... همه ، نه ، همه که نه ... ولی اره !! همه یک دل ویک صدا او را می خوانند . حتی کسی که به او اعتقادی ندارد. پس زبان باز کن ، بخوان پروردگارت را ، تا تو را اجابت کند ، او منتظر توست... پس چرا ایستاده ای...؟؟!
هوا بوی او میدهد و تو نفس می کشی و او را در بند بند وجودت می فرستی ، نه می فرستد... . این روز ها و شب ها تنها نیستی و کسی هر لحظه تو را می خواند ، پس چرا ایستاده ای...؟؟!
زیر نگاه مهربانه اش قدم می زنی و او چه با اشتیاق تو را تماشا می کند، حواست هست!چی کار میکنی؟ او تو را میبینت و تو ایستاده ای... به راستی چرا ایستاده ای...؟؟!
من سرکار خانم فرشیما هستم این وبلاگ را به پدرم تقدیم میکنم که هم چون خورشید در اسمان قلب من میدرخشد و من تنها سیاره ی هستم که نور او را منعکس میکند.