دریای کویر (:(با قلم شخص شخیص خودم):)

دریایی ژرف که زیستگاه نه ماهی ها و نه نهنگها بلکه پرندگان و مرغان وحشیست.

دریایی که ابرهای روسیاه نفت آن و ابر های روسفید موجی از آن را می سازند، و زمین در این دریای پهناور پاره سنگی بیش نیست.دریایی که در آن مشتری قایق ،منظومه شمسی یکی از هزاران ساحل کوچک اوست.

بحری که بهر نگریستن به آن نه به فرش بلکه به عرش باید نگری و برای غوطه ورشدن در آن نباید فرود آیی بلکه باید اوج بگیری و پرواز کنی.

دریایی که ماسه های نرمش را شهاب سنگها ، کشتی غرق شده اش را مریخ ، عروس آن را زحل ، گنج پنهان آنرا خورشید ، کشتی هایش را فضا پیما ها ، آشغالهایش را ماهواره ها ، زیر دریایی اش را سفینه و

انتهایش را خدا تشکیل می دهد.

آیا براستی دریای کویر زیباتر از دریا نیست؟

((قلمی از خودم بود اگر نویسنده هستید ببخشید و اگر منتقد منتظر نقد شما هستم و اگر رهگذر عشق ببخشید بد بود.))

شق القــــــــــــــــــــــــــــــــمر

معجزه شق القمر پیامبر اسلام در تحقیقات ناسا

“سازمان فضانوردی ناسا ” به پدیده دو نیمه شدن کره ی ماه و سپس پیوند خوردن این دو قسمت به یکدیگر پی برد.
پایگاه اینترنتی روزنامه ی عربی ” الوطن ” چاپ آمریکا به نقل از یک محقق علوم فلکی در این زمینه نوشت: سفینه ی فضایی آمریکایی ” کلمنتاین ” که سالها در مدار کره ی ماه کار تحقیقاتی انجام می دهد به این نتیجه رسیده است که کره ی ماه صدها سال پیش به دو نیمه ی متساوی تقسیم شده و دوباره به یکدیگر متصل شدند.

این محقق اردنی با ارسال گزارشی به ناسا آنان را نسبت به این موضوع مطلع ساخت که مسلمانان، این پدیده را متعلق به ۱۴۰۰ سال پیش می دانند و مرتبط به معجزه ای از پیامبر اسلام (ص) به نام ” شق القمر” است. ناسا هیچ تفسیری برای کشف خود نیافته است. زیرا این اتفاق نادر تا کنون برای هیچ جرم آسمانی به وقوع نپیوسته است.”

آیات اولیه سوره قمر حاکی از این است که ماه در گذشته شکاف عظیمی برداشته و دو نیم شده است و عکس‌هایی که توسط فضانوردان موسسه ناسا از سطح کره ماه گرفته شده است شکاف‌هایی را بر روی این کره نشان می‌دهد که وقوع این معجزه عظیم را اثبات می‌کند.

منبع : Patogh98.com

زندگی نامه ی استاد ابوالقاسم قلم سیاه از قلم خودشان

این طور که در شناسنامه ام قید شده، من در دوم اسفند سال ۱۲۹۹ هجری شمسی در یک خانواده یزدی مقیم کرمان، در کرمان متولد شده ام. پدرم شغل آزاد داشت و مادرم خانه دار بود. آنها از یک فرهنگ مذهبی خوبی برخوردار بودند؛ بخصوص مادرم که دختر امام جماعت یکی از قصبات یزد بود.

منزل ما در غرب کرمان، خارج از شهر، در محله ای به نام «چوپان محله» واقع شده بود. این خانه را پدرم از دایی ام خریده بود و یک منزل معمولی بود که در آن زندگی نسبتاً ساده ای داشتیم. پدرم در مجموع ۴ پسر داشت که یکی از آنها فوت کرد و حالا من هستم و دوتا از دیگر برادرانم که یکی سرهنگ بازنشسته ارتش و دیگری در مشهد به تجارت مشغول است. از ۵ سالگی وارد مکتبخانه شدم. آنجا قرآن و گلستان سعدی را آموختم. نام سرپرست مکتبخانه را به یاد ندارم، ولی می دانم مرد مسنی بود و فکر می کنم معمم بود. در ۷ سالگی به دبستان پهلوی وقت کرمان رفتم.

در آن زمان دوره دبستان نسبتاً مشکل بود. ما خیلی چیزها را می خواندیم و یاد می گرفتیم. سطح کار، بالا بود. حساب، هندسه، قرآن، عربی، فارسی، دستور زبان فارسی، علم الاشیا، دیکته، خط و کتاب شرعیات را ما به اندازه کافی می خواندیم.

مدیر دبستان ما، مرد سختگیری بود و هرکس که دیر به مدرسه می آمد ترکه کف دستش می زد و او را حسابی تنبیه می کرد. من هم یک مرتبه تنبیه شدم، ولی یکی دو ترکه بیشتر نخوردم. در عوض یک معلم ادبیات داشتیم به نام آقای آموزگار که خدا رحمتش کند! مرد شریفی بود. او در زمینه الهیات خیلی مرا تشویق می کرد که این تشویقها در زندگیم، بسیار موثر بود و باعث پیشرفت من شد. در ۱۳ سالگی تصدیق ششم ابتدایی را گرفتم و وارد دبیرستان شدم.
ادامه نوشته